داستان زیبای مرد نابینا
روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته
و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود.
روی تابلو نوشته بود: من کور هستم لطفا کمک کنید...
روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت
نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود...
او چند سکه داخل کلاه انداخت و
بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند
و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد...
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور
پر از سکه و اسکناس شده است.
مرد کور از صدای قدمهای او،خبرنگار را شناخت و خواست
اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید،که بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،
من فقط نوشته شما را به شکل دیگری
نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد...مرد کور هیچوقت ندانست
که او چه نوشته است...
ولی روی تابلوی او نوشته شده بود:
امروز بهار است،ولی من نمیتوانم آنرا ببینم...
نظر یادتون نره
نظرات شما عزیزان:

آخرین کلامی که از تو شنیدم
و باز قصهی تلخ جاده و آن راه بلند...
که تو را از خلوت من می ربود
آسمان می گریست
شیشه ها می گریستند
و من مبهوت رفتنت
در پس شیشه های مه آلود
بغض دردناکم را بلعیدم
دیوانه وار خندیدم
و تو را بدرقه کردم...
سلام مرسی منم لینکت کردم